شعر مهربان

چه تفاهمی بین دل من و دل آسمان است 

هر دو بارانی 

هر دو بی تاب 

هر دو دلتنگ 

ماه ...  

  

نوشته:

 

می فروشم

تمام احساسم را 

تمام خوشی هایم را 

تمام شادیها و سرورهایم را 

می فروشم 

تمام هستی و جانم را 

فقط به تو 

به پای تو می ریزم 

تمام روحم را 

چون نسیم های خوش بهاری 

بر تو میوزم 

و همچون باران های پاییزی  

به روی تو می بارم 

می بارم 

تا همیشه سبز و زیبا بمانی ...

نوشته:

حرمت باران

تو نه مهتاب و نه خورشیدی و نه دریایی
تو همان ناب ترین جاذبه ی دنیایی

 

تو پر از حرمت بارانی و چشمت خیس است
حتم دارم که تو از پیش خدا می آیی

 

مثل اشعار اهورایی باران پاکی
و به اندازه ی لبخند خدا زیبایی

 

خواستم وصف تو گویم همه در یک رویا
چه بگویم که تو زیبا تر از آن رویایی

 

مثل یک حادثه ی عشق پر از ابهامی
و گرفتار هزاران اگر و امایی

 

ای تو آن ناب ترین رایحه ی شعر بهار
تو مگر جام شرابی که چنین گیرایی؟

  

من به اندازه ی زیبایی تو تنهایم 

تو به اندازه ی تنهایی من زیبایی

  

عاشقی را چه نیازست به توجیه و دلیل

که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی ... 

 

شاعر: نادر صهبا


یلدا مبارک

 

 

یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند. با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود. با اولین شب زمستان آمده و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان میکشد تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند.

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت و لا به لای خوابهای زمین لالایی اش را زمزمه میکرد. گیسوانش در باد میوزید و شب به بوی او آغشته میشد.

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که میدانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در وجود یلدا بارور شد.

فرشته ها به هم گفتند: «یلدا آبستن است. آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند.»

فرشته ها گفتند: «فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد.»

یلدا همیشه همین کار را می کند؛ می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار میکند.

راستی، فردا که خورشید را دیدی، به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت ... 

 

   

یلدا شب عاشقان بیدل است.

یلدا شبی است گیسو فرو هشته به دامن.

یلدا شب گره زلف یار است.

یلدا شب میانه عشق است.

 یلدا شب عاشق و معشوق است. شب رمز و راز شب ناز و نیاز ...

یلدا شب بیداریست، شب دراز مهربانى، شب مهرباوران و مهریاران، شب مهر گستران و مهرکاران...  

میوه اصلی شب یلدا گل آتش است، آتش جاودانه، آتش خاموشی ناپذیر عشق، آتش تابناک

مهربانی، آتش امید، آتش شوق و اشتیاق، آتش شورانگیز وصلت، آتش شفق گونه شفقت،

و همه میوه های برگزیده سفره یلدا نماد و نشانه آتش .

عاشقانه

 

 

آن هنگام که عاشقانه عاشق می شوی 

زمانی که با تمام روحت عشق را احساس می کنی 

و باور داری که معشوقی در کنارت هست 

و میدانی کسی که دوستش داری 

تو را دوست دارد 

و در روزهای گرم و طاقت فرسا 

و در شبهای سرد و سوزناک 

با تو و در کنار تو می ماند 

آن زمان است که خواهی فهمید 

دوست داشتن چقدر زیبا 

و عشق ورزیدن چه شورانگیز است. 

  

 نوشته: مهربان 

واهه آرمن

 

از همان آغاز
راه ما کمی از هم جدا بود
تو مثل یک شاعر
عاشق بودی
و من مثل یک عاشق
شعر می سرودم
هر دو گم شدیم
من در پایان یک رویا
تو در یک شعر بی پایان 
 

با دلم با دل تو

 

با دلم با دل تو 

پای بر سینه ی این راه زدیم
پای کوبان، دست در دست گذر می کردیم
گویی اما ته این راه دراز
دزد شبگیر جنون منتظر است
من و عشق و تو و این راه دراز
همه روز و همه شب
در پی یافتن سایه درختی، آبی
در سکوت غم تنهایی خویش
بین هر ثانیه را
لا به لای سخن و قافیه را می گشتیم
در غم عشق تو مردم اما
این صدای ضربان و تپش قلب ره عشق هنوز
از قدمهای بلند من و توست

دل من با دل تو
دوش بر دوش هم از حادثه ها می گذریم
می نشینیم به کنجی، در این بادیه ی عشق و جنون
و نهال دلمان
که به هم کاشته بودیم از عشق
همه عشق و همه عشق
دور از غارت باد سحری
با دو چشم ترمان جان گیرد

آری آری دل من با دل تو
می رسم من به تو یک روز اما
گفتنش دشوار است
که کجا؟ کی؟ به چه اندیشه؟ ولی
من به دیوار سرای دل و ذهن
نقشی از حرف بزرگی دارم:
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است. 

شعر دوستی

 

 دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
«دوستی» نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش «مهر» است.

گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس 


 زندگی، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو!
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه، عطر افشان
گلباران باد.

کافیست

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست 
 

قاصدک

 

قاصدک، غم دارم،

غم آوارگی و در به دری.

غم تنهایی و خونین جگری.

قاصدک، وای به من، همه از خویش مرا می رانند،

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند.

مادر من غم هاست،

مهد و گهواره من ماتم هاست.

قاصدک دریابم! روح من عصیان زده و طوفانی ست.

آسمان نگهم بارانیست.

قاصدک، غم دارم،

غم به اندازه سنگینی عالم دارم.

قاصدک، غم دارم،

غم من صحراهاست،

افق تیره او ناپیداست.

قاصدک، دیگر از این پس منم و تنهایی،

و به تنهایی خود در هوس عیسایی،

و به عیسایی خود، منتظر معجزه ای غوغایی.

قاصدک، زشتم من، زشت چون چهره سنگ خارا،

زشت مانند زال دنیا.

قاصدک، حال گریزش دارم،

می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،

پستی و مستی و بد مستی نیست.

می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست،

شاید آن نیز فقط یک رویاست!!! 

  

فریدون مشیری

 

هوا آرام
شب خاموش
راه ِآسمان ها باز

خیالم
چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رَوَد آنجا
که می بافند کولی های جادو، گیسوی شب را

تنم را
از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین تورا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس
سیاهی تار می بندد
چراغ ِماه
لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام
شب خاموش
راه آسمان ها باز
زمان
در بستر شب خواب و بیدار است.

 

شاعر: فریدون مشیری